من اينجام و ديگه نمي تونم منتظر بمونم! سؤالاتتون رو رو كنين!
در پي جنگ با ولدمورت، جامعۀ جادوگري از چه نظر بهتر شد و چگونه تغيير كرد؟ (يعني، بدون توجه به شغل هاي آينده هري، رون و هرميون.)
وزارت سحر و جادو از فساد خالي شد، و با رياست كينگزلي تبعيض هايي كه هميشه مخفي بودند از ريشه كنده شدند.
هري، رون، هرميون، جيني و بقيه به واسطۀ شغل هاي آينده شان نقش مهمي در بازسازي جامعه جادوگري داشتند.
قرار نبود در “قديسان مرگ” توانايي هاي جادويي قوي جيني رو ببينيم و بفهميم كه اهميت اين كه او هفتمين فرزند بود، چيست؟ تنها نقش اصلي اون در كتاب اين بوده كه عشق هري باشه؟
خب، به نظرم جيني توانايي جادوييش رو در مبارزه نهايي اثبات كرده، و به عنوان يك ساحره شانزده ساله خيلي خوب از پس اين كار بر اومده. اصلاً يادم نمياد گفته باشم اين كه اون “هفتمين فرزنده” چيز مهمي رو در كتاب آخر ثابت كنه، با اين حال… مطمئني اينو گفتم؟
آيا لوسيوس مالفوي و بقيه مرگ خواران فراري، به آزكابان برگشتن؟
نه، مالفوي ها (دوباره) با استفاده از اين امر كه در پايان مبارزه با هري مشاركت كرده ن (هرچند نفع شخصي در كار بوده) از اين اتهام طفره رفتن.
در فصل “كينگز كراس”، هري و دامبلدور پشت پرده هستن يا در دنيايي بين دنياي واقعي و پرده؟
مي توني از تصور خودت استفاده كني، ولي من فكر مي كنم وارد نوعي برزخ شد كه بين زندگي و مرگه.
با توجه به اولين صاحبان قديسان مرگ، برادران پورل (Peverell)، ميشه گفت هري و ولدمورت به وسيلۀ پدربزرگ ولدمورت كه حلقۀ سنگ رستاخيز رو داشت از دور با هم قوم و خويش هستن؟
بله، هري و ولدمورت از دور با سه پورل قوم و خويش هستن.
البته اگه تا قرن ها پيش رد خانواده هاي جادوگران رو بگيريد، تقريباً همه شون با هم نسبت خانوادگي دارن. همون طور كه در “قديسان مرگ” معلوم شد؛ خون پورل ها در رگ بسيار از خانواده هاي جادوگران جاريه.
وقتي بالاخره بوسه بين رون و هرميون رو نوشتيد، كه خيلي از طرفداران منتظرش بودن، چه احساسي داشتيد؟
نوشتن اين قسمت رو خيلي دوست داشتم و از اين هم خيلي خوشم اومد كه هرميون پيش قدم شد! رون بالاخره عضو ت.ه.و.ع (تشكيلات هواداري و عمراني جن هاي خانگي) شد و يه بوسه گرفت!
چرا آلبوس دامبلدور در مواقع خاصي هري را در زير شنل نامرئي مي بيند؟ (در كتاب ها شنل تنها براي كساني قابل مشاهده است كه يك قديس مرگ ندارند.)
دامبلدور كه مي تونه بدون بلند گفتن وردها جادو كنه، داشته از “هامنوم ريوليو” استفاده مي كرده… افسوني كه حضور انسان رو فاش مي كنه و هرميون در “قديسان مرگ” از اون استفاده كرد.
چه اتفاقي براي وينكي افتاد؟
اون هنوز در هاگوارتزه و يكي از جن هاي خونگي بود كه در مبارزه نهايي به مرگ خوارها حمله كردن.
آيا هرميون هنوز ت.ه.و.ع رو ادامه مي ده و اصلاً وضع زندگي جن هاي خونگي بهتر شده؟!
هرميون همين كاري رو كه در هاگوارتز انجام مي داد در سازمان ساماندهي و نظارت بر موجودات جادويي ادامه داد كه در اون جا تونست گام هاي مؤثري در بهبودي زندگي جن هاي خونگي و گونه هاي ديگه برداره. بعد از اون به سازمان اجراي قوانين جادويي منتقل شد. كه در اونجا با پافشاري ريشه كني قوانين متمايزكنندۀ اصيل زاده ها رو نهايي كرد.
تدي (فرزند لوپين و تانكس) پيش مادربزرگش بزرگ شد؟
بله، تدي پيش آندروميدا بزرگ شد. هر چند، برخلاف نويل، كه مادربزرگش اونو بزرگ كرده، تدي به غير از مادربزرگ، پدربزرگش، هري و تمام دوستان پدرش در محفل رو داره كه مي تونن برن پيشش و كنارش بمونن.
سلام، جي.كي، اول از همه به خاطر تمام كتاب ها ازت متشكرم، من از تك تك اونا لذت بردم. ميشه بگيد هري، هرميون، رون، جيني و لونا به چه كاري مشغول شدن؟
هري همون كار رو ادامه داد (درسته كه ولدمورت از بين رفته، ولي اين بدين معني نيست كه در سال هاي آينده جادوگران و ساحره هاي تبهكار ديگري نخواهند بود.)
رون در فروشگاه شوخي ويزلي به جرج پيوست و منبع درآمد خيلي بزرگي شد.
جيني پس از اين كه چند سال به عنوان يك بازيكن كوييديچ مشهور در تيم هالي هد هارپي بازي كرد، از اين كار كناره گيري كرد تا پيش خانواده اش باشه و خبرنگار ارشد كوييديچ در پيام امروز بشه!
در مورد هرميون قبلاً جواب داده م. كينگزلي مدت زيادي وزير سحر و جادو ماند و اون مي خواست كه هري رئيس اداره ي كارآگاهان باشه.
بدعنق دقيقاً چي يا كي هست، و آيا به قضيۀ بارون خون آلود ربطي داره؟
نه، بدعنق ربطي به قضيۀ بارون خون آلود نداره. اون يه شبح اغتشاشگره كه مدت ها پيش وارد قلعه شده و ثابت كرده غيرممكن غيرممكنه!
قديسان مرگ بر اساس داستان يا افسانه اي واقعي در اين دنيا بودن؟
شايد بر اساس “داستان بخشنده”، اثر چاسر.
چه اتفاقي براي لونا افتاد، اونم با كسي ازدواج كرد؟
اونم ازدواج كرد (نسبتاً ديرتر از هري و دوستانش) يكي از طبيعت گراهاست و نوه ي نيوت اسكمندر (رالف)!
معني “تقسيم ماهيتي” چيه؟
دامبلدور حدس مي زنه كه ماهيت مار تقسيم شده بود كه بخشي از ولدمورت هم در اون بوده، و براي همين بود كه اون مار در اجراي دستوراتش اين قدر ماهر بود.
براي همين بود كه هري كه جان پيچ آخر و ناخواسته بود، از طريق چشم هاي مار مي تونست به وضوح نگاه كنه، همون طور كه از طريق چشم هاي ولدمورت مي تونه ببينه.
دامبلدور در اينجا فكرش رو با كمك قدح انديشه به حقيقت متمايل مي كنه.
بدترين خاطرۀ دادلي چي بود؟
به نظرم وقتي ديوانه سازها به دادلي حمله كردند، اون براي اولين بار خودش رو، اون طور كه واقعاً بود ديد. اين فوق العاده ناراحت كننده است، ولي بالاخره درس مفيدي بود، و باعث شروع تغيير تفكرات اون شد.
چه كسي ريموس و تانكس رو كشت؟ فكر كنم اگه اين رو مي دونستم، مرگ بسيار ناراحت كننده، ولي قابل درك دو تا از شخصيت هاي مورد علاقه م رو به راحتي قبول مي كردم.
خيلي متأسفم! شب انتشار كتاب دو زوج بودن كه ظاهرشون رو شبيه لوپين و تانكس كرده بودن، و وقتي كتاب هاشون رو امضا مي كردم،خودم رو خيلي گناهكار مي دونستم!
دالاهوف، ريموس و بلاتريكس هم تانكس رو كشت.
غيبت تصوير اسنيپ در دفتر مديران هاگوارتز در اواخر داستان، ناشي از بي توجهي بود، يا عمداً صورت گرفته بود؟
عمداً بود. اسنيپ قبل از مرگ كارش رو ترك كرده بود، پس شايستگي اين رو نداشت كه تصويرش در اين مكان قرار بگيره.
هرچند، من دوست دارم فكر كنم كه هري مطمئن ميشه كه تصوير اسنيپ در وقت مناسبي اون جا ظاهر ميشه.
اگه چوبدستي صاحبش رو انتخاب مي كنه، پس چرا زماني كه يك چوبدستي از پدر به پسر داده ميشه، كار مي كنه. (مثلاً نويل كه چوبدستي پدرش رو داشت.)
همون طور كه اوليوندر گفت، يك جادوگر مي تونه از هر چوبدستي استفاده كنه، تنها چوبدستي كه كسي رو انتخاب مي كنه بهتر از بقيه كار مي كنه. جايي كه يه ارتباط خانوادگي باشه، به نظرم، اين چوبدستي مي تونه بهتر از چوبدستي كه تصادفي انتخاب ميشه كار مي كنه.
آمبريج چه طور مي تونست در حالي كه قاب آويز رو به گردن داشت، يك سپرمدافع ايجاد كنه، در صوررتي كه هري نتونست؟
چون اون خيلي وارد پليدي شده. اون به نزديكي زيادي به اشياء بد داره، كه باعث ميشه به جاي اين كه متوقفش كنه، بهش كمك كنه.
چه اتفاقي براي پرسي افتاد، اون كارش رو در وزارتخونه ادامه داد؟
بله، پرسي جديد و اصلاح شده، زير دست كينگزلي به يك كارمند عالي رتبه تبديل شد.
نويل چه طور تونست شمشير گريفندور رو به دست بياره، پيوندي با كلاه گروهبندي داره؟
بله، دقيقاً پيوندي با كلاه داره!
نويل، شايسته ترين گريفندوري، درخواست كمك كرد، همون طور كه هري در تالار اسرار اين كارو كرد، و شمشير گريفندور به كلاه قديمي گريفندور منتقل شد. كلاه گروهبندي، همون طور كه مي دونين، در ابتدا متعلق به گريفندور بوده.
گريپ هوك اشتباه مي كرد، گودريگ گريفندور شمشير رو “ندزديده بود”، مگر اين كه شما متعصب به اجنه باشين و معتقد باشين كه تمام چيزهاي جن ساز در حقيقت متعلق به سازندۀ اون هاست.
آزكابان باز هم از ديوانه سازها استفاده مي كنه؟
نه، به هيچ وجه. كينگزلي متوجه اين موضوع هست. همون طور كه دامبلدور دائماً تأكيد مي كنه، استفاده از ديوانه سازها نشانه اصلي فساد وزارتخونه هست.
از طرف تمام طرفداران هري پاتر كه خودشون رو عضو گروه هافلپاف مي دونن، ازتون خواهش مي كنم سالن عمومي هافلپاف رو توصيف كنين، چون تنها سالن عمومي هست كه هري به اون جا نرفته.
مطمئنم كه متوجه شدين كه سالن عمومي هافلپاف، از طريق تابلويي در نزديكي آشپزخانه در دسترسه.
ببخشيد، بايد بگم “نقاشي” نه تصوير، چون از اشياء بي جانه.
جاي خيلي پذيرا و راحتي هست، تا اون جايي كه ممكنه با دخمۀ اسنيپ متفاوته. چندين پردۀ زرد، صندلي هايي پهن، و تونل هاي كوچك زيرزميني كه به خوابگاه ها ختم ميشن، كه همه شون درهايي گرد مثل سر بشكه دارن.
جرج چگونه بدون برادر دوقلويش مغازه اش را اداره مي كند؟
خب، گمون نكنم جرج هرگز بتونه فقدان فرد رو تحمل كنه، كه باعث ميشه احساس ناراحتي بهم دست بده. با اين حال، اون اسم اولين فرزند پسرش رو فرد مي گذاره، و كارش رو با موفقيت ادامه مي ده و رون قديمي و خوب هم كمكش مي كنه.
هاگريد براي تربيت كردن تسترال ها بايد اونا رو مي ديده، پس هاگريد مرگ كي رو ديده؟
هاگريد در زندگي نسبتاً طولاني خودش، مرگ هاي زيادي رو ديده، پس بله، اون مي تونه تسترال ها رو ببينه.
دامبلدور واقعاً چه چيزي در آينه نفاق انگيز مي ديد؟
اون خانواده ش رو زنده مي ديد، كامل و شاد. آريانا، پرسيوال و كندرا پيش اون برگشته ن، و آبرفورث با اون آشتي كرده.
شما گفتيد كه يه نفر در كتاب هفتم دير جادو مي كنه. من تا به حال سه بار كتاب رو خوندم، اما نمي تونم بفهمم كي مي تونه باشه! لطفاً كمكم كنيد!
در اين مورد متأسفم، ولي تصميمم رو عوض كردم!
در طرحي كه در ابتدا براي داستان داشتم يه نفر بود كه سعي داشت به هاگوارتز بياد در صورتي كه قبلاً هيچ گاه جادو نكرده، اما من تصميمم رو عوض كردم در اين زمان سومين كتاب رو نوشتم.
وقتي ولدمورت در خفا بود، چه طور دوباره چوبدستيش رو به دست آورد؟
دم باريك، اونو از جايي كه افتاده بود برداشت تا از بين نره و اونو بهش داد. اقرار مي كنم كه اين براي يه موش شاهكاره، ولي اونا حيوانات واقعاً باهوشي هستن!
آيا كاراكترها در هنگام رشد به طور غيرمنتظره تغيير مي كنن؟
اونا درست به همون خوبي كه من انتظار داشتم/طراحي كردم شدن.
البته زماني كه مي نوشتم تغيير مي كردن، ولي هيچ كدومشون منو زياد غافلگير نكردن!
اين كه ولدمورت با استفاده از يك معجون عشق متولد شده، چه قدر به عدم درك عشق اون مرتبطه، اين بيشتر نمادين نيست؟
اين يك راه نمادين بود كه نشون بدم ولدمورت از يك وصلت بدون عشق متولد شده. ولي، البته، اگه مروپ زنده مونده بود و خودش اونو بزرگ مي كرد و دوستش داشت، همه چيز عوض ميشد.
جادويي كه توسط اون تام ريدل صاحب فرزندي به اسم ولدمورت شده خيلي مهمه، چون اين اجبار رو نشون مي ده، و هيچ راهي زيان بار تر از چنين وصلتي براي تولد وجود نداره.
فكر مي كنيد اسنيپ يك قهرمانه؟
بله، اين طور فكر مي كنم؛ ولي يك قهرمان عيب دار. شايد يك نيمه-قهرمان. اون از خيلي جهات مرد دوست داشتني نيست. اون هنوز ستمگر، قلدر و پر از تلخي و سستي باقي مي مونه. و هنوز عاشقه، و وفاداريش رو به اون عشق نشون داده.
و سرانجام، به همين خاطر زندگيش رو از دست داد. اين خيلي قهرمانانه است!
ولدمورت هرگز در مورد جان پيچ هايش به كسي چيزي نگفت، پس ريگولس بلك چگونه راز اون رو كشف كرد؟
جادوي جان پيچ اختراع خود ولدمورت نبود؛ همان طور كه در داستان تأكيد شده، جادوگران ديگه اي اين كارو كردن، هر چند، اين قدر پا رو فراتر نگذاشته بودن كه شش تا بسازن.
ولدمورت با تكبر اشاره هاي غيرمستقيمي انجام داد؛ و تصور نمي كرد كسي اون قدر باهوش باشه كه متوجه اونا بشه. (اون توي قبرستان ليتل هنگلتون، جلوي هري هم چنين كاري كرد)
اون جلوي ريگولس هم چنين كاري كرد و ريگولس به خوبي حدس زد، كه چه چيزي باعث شده ولدمورت متقاعد بشه اون دروغ نمي گه.
لي لي هرگز به احساسات اسنيپ پاسخ داد؟
بله. اگر اين قدر زياد عاشق جادوي سياه نبود، و و به چنين افراد نفرت انگيز و اعمالي كشيده نمي شد، حتي شايد بزرگ مي شد و اونو به صورت رمانتيك دوست مي داشت. (به طور قطع اون اسنيپ رو به عنوان يه دوست، دوست داشت.)
شما مانند چيزي كه در داستان گفته شده، قديسي رو انتخاب مي كنيد كه شنله، يا وسوسه مي شديد كه از قديس ديگري استفاده كنيد؟
من انتخابم مثل هريه، يعني سنگ رستاخيز. ولي معتقدم، بزرگترين خرد، پذيرش اينه كه همۀ ما بايد بميريم، و بريم، همون طور كه هري در آخر اينو مي فهمه.
پس چه بلايي سر ديوانه سازها مياد، كجا مي رن، نابود ميشن، اگه بله، چه طور؟
نميشه ديوانه سازها رو نابود كرد، ولي ميشه با از بين بردن شرايط تكثيرشون، تعداد اونا رو محدود كرد، يعني بايد نا اميدي و پستي رو از ريشه كند. همون طور كه گفتم، با اين حال، وزارتخونه ديگه از اونا براي شكنجۀ مخالفانش استفاده نمي كنه.
چرا فاوكس برنگشت تا به هري كمك كند؟ من فكر مي كردم چون هري به دامبلدور خيلي وفادار بود، فاوكس متعلق به هري ميشه؟
وقتي دامبلدور مرد يك چيزي براي هميشه بايد مدرسه رو ترك مي كرد، و من تصميم گرفتم اون چيز فاوكس باشه. دامبلدور مرد بزرگ و بي مانندي بود، و از دست دادن فاوكس اينو به صورت نمادين اظهار مي كنه. (و به اين موضوع هم توجه كنيد كه فاوكس غيرقابل واگذاري بود!)
چرا كالين كريوي هنوز در هاگوارتز دانش آموز بود، در حالي كه يه مشنگ زاده بود و مسلماً بايد شناسايي شده و زنداني مي شد و اجازۀ بازگشتش به مدرسه داده نمي شد؟
كالين دانش آموز نبود. اون دزدكي همراه فرد، جرج و بقيه اعضاي الف.دال برگشت. وقتي مك گونگال بهش گفت بره، نبايد اون پشت مي موند، ولي افسوس… كه موند.
دامبلدور چه طور مي تونه به زبون مارها صحبت كنه؟
دامبلدور زبان مردم دريايي، اجنه و مارها رو بلده. اون مرد فوق العاده اي بود.
لاكهارت سلامتيش رو دوباره به دست مياره؟
نه. منم نمي خوام چنين كاري بكنم. اون در جايي كه هست خوشحاله، و منم بدون اون خوشحال ترم!
حالا دنياي جادويي مي دونه كه اسنيپ در خدمت دامبلدور بوده، يا هنوز فكر مي كنن يك خائن بوده؟
هري كاري مي كنه كه شجاعت اسنيپ فهميده بشه. البته، نمي تونه با اين كار جلوي ريتا اسكيتر رو بگير كه مي نويسه “اسنيپ: تبهكار يا پاك؟”.
تدي لوپين يه گرگينه س؟
نه، اون مثل مادرش يه دگرگون شونده س.
جوراب هاي زيادي توي كتاب ها ديده ميشه، مثل علاقۀ دابي به اونا، ادعاي دامبلدور به ديدن اونا در آينه نفاق انگيز، چه انگيزه اي پشت تمام جوراب هاست؟
هيچ چيز عميق و مهمي نيست، متأسفم. اونا فقط يه چيز كمدي هستن.
ولدمورت براي هر كدوم از جان پيچ ها چه قتلي انجام داد؟
دفترچۀ خاطرات: ميرتل گريان. فنجان: هپزيبا اسمين. صاحب قبلي اون، قاب آويز: يك مشنگ ولگرد. ناجيني: برتا جوركينز (ولدمورت زماني كه يك بدن ابتدايي رو به دست آورده بود تا وقتي كه قربانيش شكست خورده بود، مي تونست از چوبدستي استفاده كنه). نيم تاج: يك روستايي اهل آلباني. حلقه: تام ريدل پدر.
چرا دامبلدور مي خواست رون “خاموش كن” خودش رو نگه داره؟
چون مي دونست كه رون راهنمايي بيشتري نسبت به اون دو لازم داره. دامبلدور اهميت رون بين اون سه رو مي دونست. رون ماهرترين يا باهوش ترين نبود، ولي همه رو كنار هم نگه مي داشت؛ شوخي ها و خوش قلبي اون لازم بود.
ديوانه سازها روح دارن؟
نه، براي همينه كه وحشتناكن!
در “شاهزادۀ دورگه” سومين بويي كه هرميون از معجون عشقينه به مشامش خورد، چي بود (اسانس ويژۀ رون)؟
فكر كنم بوي موي رون بود. هر شخصي بوي موي خاص خودش رو داره، متوجه شدين؟
تقسيم گروه ها در هاگوارتز در زمان بچه هاي هري، مثل قبله؟
اسليترين كمي ملايم تر شده. ديگه اصيل زاده ها تو اسليترين جا خوش نمي كنن. با اين حال، هنوز بدنامي اون به طور كامل از بين نرفته، براي همين آلبوس پاتر مي ترسه.
لي لي از مالسيبر اوري متنفر بود. اگه اسنيپ واقعاً عاشق اون بود، چرا گروهشون رو به خاطر لي لي كنار نذاشت؟
خب، اين بيچارگي اسنيپه. اگه چند بار وقتش رو مي گذاشت، يك مرگ خوار نمي شد، ولي مثل خيلي از آدم هاي متزلزل و آسيب پذير (مثل دم باريك) اون مي خواست در گروهي بزرگ، قدرتمند و باشكوه عضو باشه، هم لي لي رو مي خواست و هم مالسيبر. اون هيچ وقت نفرت لي لي رو درك نكرد؛ اون با كشيده شدن به طرف جادوي سياه كور شده بود و فكر مي كرد اگه يه مرگ خوار بشه لي لي اونو بزرگ مي بينه.
ارباب مرگ بودن به چه معنيه؟
همون طور كه دامبلدور توضيح مي ده، ارباب واقعي مرگ كسيه كه قبول مي كنه كه بايد بميره، و چيزهاي بدتري هم در دنياي زندگي وجود داره. اين طور نيست كه كوششي براي جاودانگي باشه، بلكه پذيرش مرگه.
من از اين كه ديدم هري از كروشيو (بشكنج) استفاده كرد و ظاهراً از كارش لذت برد نا اميد شدم. قبلاً كه نتونسته بود چنين طلسمي رو اجرا كنه باعث شده بود از كاراكترش تمجيد بشه. چرا هري تغيير كرد، و آيا هري بعدها از لذت از دردي كه عمداً در يك نفر ايجاد كرده بود، پشيمان نشد؟
هري هيچ وقت يه روحاني نبوده و نيست. مثل اسنيپ، اون هم عيب دار و فانيه. اشتباهات هري اصولاً از روي عصبانيت و گاهي از روي خودبينيه. در موقعيت هايي، اون خيلي عصبانيه و اعمالش از همين عصبانيت ناشي ميشه. درضمن اون در يك وضعيتي افراط مي كنه، سعي مي كنه از بعضي افراد در برابر دشمنان خشن و كشنده خيلي خوب دفاع كنه.
به نظرتون بامزه ترين لحظه اي كه در كتاب ها نوشتين كدوم بوده؟
جواب دادن به اين سؤال خيلي خودبينانه به نظر مي رسه! تو اين كتاب، قسمت مورد علاقۀ من اون حرف رونه كه مي گه “واقعاً حس و حال مهم بودن به آدم دست مي ده، نه؟”
اگر هري بخواهد نقشه غارتگر را به يكي از بچه هايش بدهد به كدام مي دهد؟
احساس مي كنم اونو به هيچ كدومشون نمي ده، ولي جيمز يه روز اونو از توي كشوي ميز پدرش مي دزده.
در پايان جدايي دورسلي ها، پتونيا مي خواست چه چيزي به هري بگه؟
به نظرم اون يه لحظه مردد موند كه براي هري آرزوي موفقيت بكنه؛ كه تقريباً اعتراف كنه كه نفرتش از هري و دنياش، از حسادت سرچشمه گرفته. ولي نمي تونست چنين كاري بكنه؛ سال ها بود وانمود مي كرد “عادي” هست و همين كافي بود كه چنين كاري رو خيلي سخت بكنه.
لطفاً از كتاب ها سؤالي رو مطرح كنيد كه بيش از همه دوست داريد در اون مورد سرنخ بدين و جوابش رو هم بگين!
بايد قبول كنم كه هميشه تعجب مي كردم كه هيچ كس ازم نپرسيد چوبدستي دامبلدور از چي ساخته شده! و حتي زماني كه ازم مي پرسيدن “دلتون مي خواد چه سؤالي ازتون بشه؟” نمي تونستم جوابش رو بگم، چون تابلو مي شد كه چه قدر اين موضوع مهم ميشه!
تاج عمه موريل مهمه؟
نه، متأسفم… مگر براي اين كه نشون بده چه خفاش پيري هست.
وقتي هري ديگه جان پيچ نيست، مي تونه به زبون مارها صحبت كنه؟
نه، اين تواناييش رو از دست مي ده، و خيلي خوشحاله كه ديگه نمي تونه اين كار بكنه.
آينۀ دوطرفه ي سيريوس چه طور به آبرفورث رسيده يا يك آينۀ دوطرفۀ ديگه هست؟
مي دونين كه آبرفورث توي هاگزميد با ماندانگاس ملاقات مي كنه. در همين موقع، دانگ (ماندانگاس) آينۀ سيريوس رو كه از ميدان گريمولد برداشته به آبرفورث مي فروشه.
اگر مودي يك چشم جادويي داره، و دم باريك يك دست جادويي داره، هيچ راهي نيست كه يك گوش جادويي براي فرد ترتيب داد، فقط براي اين كه اون سوراخ رو پر كنه و صورتش متقارن بشه؟
آره، مي تونه يه گوش مصنوعي داشته باشه (من دارم به اين فكر مي خندم. شايد با همون سوراخ راحت تر باشه!)
لولوخورخورۀ دامبلدور چيه؟
جسد خواهرش.
الان آمبريج وزغ نما داره چي كار مي كنه؟
خوشحالم كه مي بينم تو هم به اندازۀ من دوستش داري! اون بازداشت شده، ازش بازجويي شد و به دليل جنايت هايي كه بر عليه مشنگ زاده ها انجام داد به زندان افكنده شد.
با رفتن ولدمورت مشنگ ها متوجه شدن كه ديگه اتفاقات عجيبي نمي افته؟
بله، دنيا يه كم آفتابي تر مي شه (اصولاً، با رفتن ديوانه سازها هوا بهتر ميشه!) ما اينجا توي انگلستان تابستاني تحت تأثير ديوانه سازها داريم.
مشنگ زاده ها دقيقاً چگونه قدرت جادويي به دست ميارن؟
مشنگ زاده ها در شجره خانوادهشان جادوگر يا ساحره اي داشته اند، در بعضي موارد نسل هاي خيلي خيلي قبل باعث اين موضوع مي شوند. در بعضي موارد نادر نيز نسل هاي بيروني علت آن هستند.
آيا ريتا اسكيتر هنوز مي نويسد؟
طبيعتاً، چي مي تونه جلوي ريتا رو بگيره؟ تصور مي كنم بلافاصله پس از شكست ولدمورت، به سرعت زندگي نامۀ هري را مي نويسد. يك چهارمش واقعيت و سه چهارمش آشغاله.
هرميون مي تونه پدر و مادرش رو پيدا كنه و حافظۀ اونا رو بازيابي كنه؟
بله، هرميون فوراً اونا رو به خونه مياره.
مينروا (مك گونگال) عاشق آلبوس بود؟
نه! هر كسي كه حتماً عاشق كس ديگه اي نيست…
جي.كي.رولينگ براي چنين كتاب هاي فوق العاده اي ازت متشكرم! مي خوام بدونم كه چرا به نظر مي رسه كسي نمي دونه كه اسنيپ و لي لي در مدرسه دوست بودن؟ اونا براي گفتگو و … به طور آشكار با هم ملاقات مي كردن. جيمز از دوستي اونا چيزي نمي دونست؟
از تشكرت متشكرم! بله، دوستي و قطع رابطۀ اونا رو مي دونستن. كسي چيزي بيشتر از اين نمي دونست. جيمز هميشه شك داشت كه اسنيپ بيشتر تو دل لي لي جا خوش كرده باشه، كه همين عاملي براي اين رفتارش با اسنيپ بود.
تيم چادلي كنونز هرگز برندۀ جام جهاني كوييديچ مي شه؟
شايد، دعا لازم باشه. ولي براي اين كار بايد كل تيم رو عوض كنن و چند تا پاتيل فليكس فليسيس بخورن.
چرا ريگولس عقيده ش رو عوض كرد؟
اون براي حقيقت زندگي به عنوان يك مرگ خوار اماده نشده بود. اين قتل نافرجام كريچر توسط ولدمورت بود كه نظرش رو عوض كرد.
اسكورپيوس (پسر دراكو مالفوِي) خيلي باهاش مخالفه، نه فقط به خاطر اسمش. هرچند، فكر مي كنم اسكورپيوس نسخۀ اصلاح شده ي پدرشه، كه بيچارگي اونو سر عقل آورده.
اسكورپيوس هم به گمراهي پدرشه، يا دراكو فرزند(ان)ش رو بهتر تربيت كرده؟
ببخشيد، يه مشكل فني پيش اومد… الان يه سؤال رو قبل از اين كه ببينم جواب دادم! مثل اين كه دارم تو ذهن جويي پيشرفت مي كنم.
با مرگ ولدمورت، دراكو و هري دشمني شون رو كنار گذاشتن؟
راستش نه. نوعي نزديكي بين اونا وجود داره، از اين طرف هري مي دونه كه دراكو از مرگ خوار بودن متنفره و نمي خواست دامبلدور رو بكشه؛ در طرف ديگه، دراكو به خاطر نجات جانش به هري مديونه. در حالي كه، دوستي واقعي اين چيزها رو نداره. قبل از مبارزۀ نهايي اتفاقات زيادي افتاده.
چرا اسنيپ اين قدر بد تيپ مي زنه؟
هوم، سؤال خوبيه. بينش بد؟ اون به آينه نگاه مي كنه و گمون مي كنه خوش قيافه س؟ به نظرم احتمالاً اون در خودش به خصوصيت هاي ديگه اي ارزش مي داده!
اون سنگ (رستاخيز) بعد از اين كه توي جنگل افتاد پيدا ميشه؟
فكر نكنم. حدس مي زنم زماني كه سانتور ها با سرعت به كمك مبارزان هاگوارتز مي اومدن، به وسيلۀ سم اونا به زمين كوبيده شده و همون جا به زير خاك رفته باشه.
طلسم پست تدريس دفاع در برابر جادوي سياه مدتش بيشتر هم شده؟
بله،بالاخره! اتفاقاً مي دونستم يك نفر همين سؤال رو در مورد كوييرل ازم پرسيد. كوييرل بيش از يك سال در هاگوارتز تدريس مي كرد، اما درس دفاع در برابر جادوي سياه رو تدريس نمي كرد. اون قبلاً استاد علوم مشنگ ها بود.
آبرفورث چي ميشه؟
اون هنوز همون جاست، در كله گراز، با بزهاش بازي مي كنه.
نارسيسا مالفوي يك مرگ خواره؟
نه، اون هيچ وقت علامت شوم رو نداشته و هيچ وقت يك عضو كامل نبوده. هرچند، نظرات اون مثل رفقاي شوهرش بود تا اين كه ولدمورت نقشۀ مرگ پسرش رو كشيد.
آقاي ويزلي وقت كرد موتورسيكلت سيريوس رو تعمير كنه؟
البته، و در آخر به مالكيت هري رسيد.
فكر مي كنيد دامبلدور بين هري و رون، يه كم بيشتر طرفدار رون نبود؟
بله، همين طوره. از اعتماد هري به رون، و از گزارش هاي استادهايي كه به رون درس مي دادند، دامبلدور رون رو بهتر از هميشه شناخت و اون رو هم دوست داشت.
هرگز اجازه دادند فايرنز به گله اش برگردد؟
بله، بقيه گله مجبور شدن اعتراف كنن كه تدريس فايرنز براي انسان ها نه تنها ننگين نبود، بلكه افتخارآميز بود.
صحنۀ مورد علاقه تان كه در “قديسان مرگ” نوشتيد، چه بود؟
فصل 34: باز هم جنگل
سپر مدافع جيمز يه گوزن نره و سپر مدافع لي لي يك گوزن ماده است. اين يك تصادفه؟
نه، سپر مدافع اغلب به شكل عشق زندگي يك نفر تغيير مي كنه (چون در بسياري از مواقع همون “خاطره ي شاد”ي هستن كه سپر مدافع رو مي سازه.)
با توجه به اين كه ولدمورت از مرگ مي ترسيد، انتخاب كرد كه يك شبح بشه، اگر بله، در كجا رفت و آمد مي كرد، يا اين كه به علت جان پيچ هايش نمي تواند شبح بشود؟
نه، اون يه شبح نيست. مجبوره به صورت رشد نيافته در كينگز كراسي كه شاهدش بوديم زندگي كنه.
اين طور كه دامبلدور به هري گفت بايد هفت جان پيچ وجود داشته باشد، نه شش تا. يعني ولدمورت روحش رو به 8 قسمت تقسيم كرد نه 7 قسمت؟
بله، ولدمورت به طور اتفاقي روحش را به جاي 7 به 8 قسمت تقسيم كرد.
هرميون واقعاً افسون حافظه رو بر روي والدينش اجرا مي كنه؟ چون حدود 50 صفحه بعد به رون مي گه كه تا به حال يك افسون حافظه رو اجرا نكرده؟
اونا دو افسون مختلف هستن. اون خاطرۀ والدينش رو پاك نكرده؛ اونا رو جادو كرده كه مجبور بشن فكر كنن افراد ديگري هستن. (اون خاطرۀ دالاهوف و راول رو پاك مي كنه.)
چرا ولدمورت ديگه نمي تونست مثل كتاب ششم، در برابر هري از چفت شدگي استفاده كنه؟
اون داره كنترل خودش رو از دست مي ده، و نمي تونه از هري جلوگيري كنه تا ذهنش رو نبينه. ولدمورت هرگز به طور كامل متوجه اين ارتباط نشد، و نفهميد كه هري يك جان پيچه.
كرام همسرش رو پيدا مي كنه؟
البته، با اين حال اون بايد به وطنش بلغارستان برمي گشت تا اين كارو انجام بده.
چرا فكر كرديد كه مرگ هدويگ لازمه؟
از دست دادن هدويگ نشانۀ از دست دادن بي گناهي و مصونيته. گاه گاهي براي هري تقريباً به مثابه اسباب بازي بود كه از نوازش كردنش لذت مي برد. ولدمورت با كشتن اون پايان بچگي رو رزقم زد. متأسفم… مي دونم كه اين مرگ خيلي ها رو ناراحت كرد!
آيا مي توانيم سابقه كارهاي هري، رون و هرميون را بر روي كارت هاي قورباغه شكلاتي ببينيم؟
حتماً، و رون اون لحظه رو عالي ترين لحظۀ خودش مي دونه.
ورد ساخت جان پيچ ها چيست؟
اصلاً نمي تونم بهتون بگم. بعضي چيزها بهتر ناگفته بمونن.
اسنيپ تنها مرگ خواري بود كه مي تونست يك سپر مدافع كامل ايجاد كنه؟
بله، چون از سپر مدافع براي مقابله با چيزهايي استفاده ميشه كه مرگ خوارها معمولاً ايجاد مي كنن. اونا نيازي به سپر مدافع ندارن.
اگر هري و هرميون زير شنل نامرئي بودند ناجيني چه طور مي توانست آن ها را ببيند؟
حواس مارها با حواس انسان ها خيلي متفاوته. اونا مي تونن گرما و حركت رو طوري حس كنن كه ما نمي تونيم.
به غير از “قديسان مرگ” عنوان ديگري براي اين كتاب مدنظر داشتيد؟
دو عنوان ديگه كه احتمال داشت انتخاب كنم “چوبدستي بزرگان” (كه در عوض اسم يك فصل شد) و “جستجوي پرول” بود كه خيلي زود اينو كنار گذاشتم. به نظرم كلمۀ “Quest” يه كم منسوخ شده!
سپر مدافع شما چيه؟
دوست دارم مثل سپر مدافع هرميون، سمور آبي باشه، ولي يه احساسي بهم مي گه ممكنه يك سگ بزرگ باشه.
چرا ولدمورت وقتي حلقۀ گونت رو به دستش مي كنه نمي فهمه كه يك قديسه؟ (اون طور كه در كتاب 2 خاطرۀ دفترچه خاطرات اينو به هري نشون مي ده)
به دست كردن حلقه باعث نميشه سنگ كار بكنه. سنگ در ابتدا بيرون حلقه بوده، و براي استفاده از اون بايد سه بار حلقه رو بچرخونين.
بعد از مرگ ولدمورت، علامت شومي كه روي دست مرگ خوارها داغ شده بوده، باقي مي مونن، يا ناپديد مي شن؟
علامت شوم كم كم به زخمي تبديل ميشه، كه به زخم صاعقه مانند روي پيشاني هري بي شباهت نيست. مثل زخم هري، اين زخم ها هم ديگه سوزش يا دردي ايجاد نمي كنن.
اين روزها وضعيت “طفره زن” چه طوره؟
راستش، خيلي خوبه. به وضعيت عادي چرندگويي برگشته و قدر شوخي هاي غيرعمدي خودش رو مي دونه.
خانم رولينگ عزيز، تا وقتي اينجا هستم مي خوام ازتون تشكر كنم به خاطر اين كه باعث شدين بخندم، گريه كنم (خيلي! بيشتر از همه براي سيريوس!) از وقتي 11 ساله بودم تا الان كه 20 ساله هستم، جادو هري و شما هميشه با من خواهد بود! متشكرم!
خيلي متشكرم، كميل، و بابت سيريوس متأسفم. اون مرد طرفداران زيادي داشت. كه بايد بگم، بيشترشون زن هستن.
وينكي هنوز هم نوشيدني كره اي زياد مي خوره؟
حالا ديگه كمي بهتر شده.
بلاتريكس هرگز شوهرش رو دوست داشته، يا فقط ولدمورت رو دوست داشته؟
اون يه شوهر اصيل زاده گرفت، چون همون چيزي بود كه انتظارش رو داشت، ولي عشق واقعي اون هميشه ولدمورت بوده.
اسنيپ چگونه سپرمدافعش رو از بقيه اعضاي محفل مخفي نگه داشته؟
اون مواظب بود كه به وسيلۀ سپر مدافع با اونا ارتباط برقرار نكنه. اين كار سختي نبود، كار مخصوصش در محفل، يعني جاسوس بودن، ايجاب مي كنه كه براي هيچ كدوم از اونا سپر مدافعش رو نفرسته تا وفاداري اصليش مشخص نشه.
ولدمورت هرگز عاشق يه دختر شده؟
نه، اون فقط عاشق قدرته، و خودش. اون براي افرادي ارزش قائل مي شد كه بتونه براي پيش بردن اهدافش از اونا استفاده كنه.
چوبدستي شما از چه چيزي ساخته ميشه؟
چوبدستي من مثل چوبدستي هريه، چوب درخت خاس و پر ققنوس.
اعضاي الف.دال سكه ها رو نگه مي دارن؟
طبيعتاً. اونا مثل نشان يا مدال خدمته. ثابت مي كنه كه صاحب اون از ابتدا در مركز مبارزه با ولدمورت بوده! دوست دارم تصور كنم نويل سكه شو به دانش آموزان شگفت زده ش نشون مي ده.
از اين كه سرانجام مي تونين بدون رازداري در مورد كتاب ها صحبت كنين، چه احساسي دارين؟
خوشحالم! خيلي خوبه كه بالاخره مي تونم اين كار بكنم، خيلي وقته كه انتظار اين زمان رو مي كشم!
اگه افسون هاي حفاظتي در ميدان گريمولد بودن كه باعث مي شدن اسنيپ نتونه وارد بشه، چه طور تونست وارد خونه بشه و قسمت دوم نامه رو به دست بياره؟
اسنيپ بلافاصله پس از مرگ دامبلدور و قبل از اين كه مودي اون افسون ها رو كار بذاره وارد خانه شد.
چرا زخم روي پيشاني هري به شكل صاعقه است؟
راستش رو بخواين، چون شكل باحاليه. نمي تونستم بذارم قهرمانم زخمي گرد داشته باشه.
شكل جوش هاي ماريتا (دوست چو كه به الف.دال خيانت كرد) محو شدن؟
بالاخره بله، ولي چند تا زخم باقي موند. من از خبرچين ها متنفرم!
چرا وقتي هري مرد بين اين همه جا به كينگزكراس رفت؟
علل زيادي داشت. اسم تأثير زيادي داره، و در كتاب ها به عنوان دروازۀ بين دو دنيا (جادويي و مشنگ ها) معرفي شده، و هري در موقع جابه جايي بين دو دنيا به اونجا مي ره (فراموش نكنين كه ما تصور هري رو مي بينيم، نه لزوماً چيزي كه وجود داره.
مثل اين كه بيش از وقت مونديم. بيش از 120 هزار سؤال ازم پرسيدين و من جواب دادم! چي مي تونم بگم؟ خيلي متشكرم كه مدت زيادي با من و هري همراه بودين. شما اين كار رو براي نويسنده هري تبديل به مسافرتي خارق العاده كردين.
اين سؤال رو دوست دارم، براي همين به عنوان آخرين سؤال جواب مي دم.
دوست دارين در مراسم تدفين دامبلدور چه سرودي از مشنگ ها پخش بشه؟
مطمئناً، “I did it my way” اثر فرانك سيناترا
مي دونم كه همه چيز رو جواب ندادم… سايتم رو چارچشمي زير نظر بگيرين، و در زمان خودش، سعي مي كنم سؤالات بيشتري رو جواب بدم!
از همه تون خيلي متشكرم، اوقات خيلي خوبي داشتم، و اميدوارم بعضي از سؤالات عالي رو جواب داده باشم (همين الان صداي فريادي از دور شنيدم كه گفت: “به من نرسيدي!”)
تمام شد، دارم غيب مي شم. خداحافظ.
منبع: دیوانه ساز ایرانی
شاید باور نکنید اما من در حال مسافرت با قطار بودم.اگر درست به خاطر بیاورم از منچستر به لندن مسافرت میکردم که ایده خلق شخصیت جادوگری کوچک که خودش هم نسبت به توانایی هایش آگاه نیست در ذهنم شکل گرفت.اما این جادوگر نوجوان چگونه باید به اسرار جادوگری دست می یافت ؟ رفتن به یک مدرسه جادوگری بهترین راه حل بود.بدین ترتیب مکانی به عنوان مدرسه جادوگری که حوادث متعددی در درون آن می توانست اتفاق بیفتد ، هم در ذهن من شکل گرفت .
و چه مدت زمان صرف نوشتن نخستین کتاب ، یا در حقیقت تکمیل این طرح اولیه شد؟
نوشتن اولین کتاب حدود ۵ سال طول کشید.البته تمام این مدت صرف نوشتن کتاب اول نشد بلکه بخش عمده ای از آن صرف شکل دهی به روند و طرح کلی داستان که قرار بود در چند سال روی دهد ، گردید. در طی این زمان من حتی بخشهایی از کتابهای بعدی را نیز نوشتم .
آیا هرگز تصور میکردید که کتاب نخست شما به چنین موفقیت عمده ای دست یابد ؟
قطعا اگر حتی در رویاهایم نیز چنین چیزی را تصور میکردم ، بلافاصه به روانپزشک مراجعه میکردم.من در تمام دوران زندگی ام همیشه آرزو داشتم که کتابی را که خود نوشته ام ، در ویترین یک کتاب فروشی ببینم.اخبار انتشار هری پاتر برای من بهترین خبر ممکن بود.آن احساس را هرگز فراموش نمیکنم.از کودکی ام آرزو داشتم که روزی به عنوان یک نویسنده شناخته شوم و این اتفاق بالاخره افتاد.آنچه که پس از انتشار کتاب روی داد ، فوق العاده و باور نکردنی بود . اما باز هم همان لحظه خبر انتشار کتاب را به یاد ماندنی ترین لحظه عمر خودم میدانم .
آیا هری پاتر اولین تجربه داستان نویسی شما بود؟
هری پاتر اولین کتابی بود که از من منتشر شد.در زمان انتشار هری پاتر ۲کتاب دیگر نیز نوشته بودم که تا کنون آنها را منتشر نکرده ام .
چه زمان ، در کجا و چگونه می نویسید ؟
همیشه ، همه جا و با استفاده از دستهایم ! ![]()
آیا تا کنون به شخصی برخورد کرده اید که هرگز انتظار آن را نداشته اید که آثار شما را خوانده باشد ، اما او آثار شما را با دقت خوانده باشد؟
خوب ، تصور میکنم کمتر نویسنده ای را بیابید که انتظار داشته باشد رئیس جمهور ، پادشاه یا ملکه آن کشور اثر او را خوانده باشد اما من در جریان مراسم انتشار ۶ کتاب با اتفاق عجیبی رو به رو شدم . ملکه انگلستان در محل برگزاری مراسم ، حضور داشت و خب حتما میدانید که این اتفاق چندان عادی نیست . ما مدتی با هم صحبت کردیم . خیلی دوست داشتم که بدانم آیا او هم آثار مرا خوانده است یا نه ؟ اما هرگز این سوال را مطرح نکردم واکنون نیز حسرت نپرسیدن این سوال را میخورم !
اگر نویسنده نمی شدید ، یا اگر هیچ اثری از شما منتشر نمی شد ، برای گذراندن زندگی خود ، چه حرفه ای را انتخاب میکردید؟
قطعا به نوشتن ادامه میدادم . نوشتن را تحت هیچ شرایطی ترک نمیکردم . اما برای گذراندن زندگی خود باز هم به سراغ همان حرفه قدیمی که بسیار هم دوستش دارم ، می رفتم . من قبلا یک معلم بودم . فکر می کنم همیشه هم یک معلم باقی خواهم ماند .


موضوع اصلی این داستان ، نبرد خیر و شر است . متاسفانه در این نبرد ، قهرمانان همیشه زنده نمی مانند !!! بسیاری از کودکان نزد من می آیند و از من می خواهند که اجازه ندهم " رون " کشته شود و آنها معتقدند که چون او بهترین دوست هری است بیش از دیگران در خطر قتل و کشته شدن توسط نیروهای اهریمنی قرار دارد . پاسخ من به آنها این جمله است : قهرمانان همیشه زنده نمی مانند !!! متاسفم . احساس میکنم آنها باید برخی از واقعیت های زندگی را درک کنند .
واقعا یعنی چی ؟ یعنی داداش کوچولوی ما میخواد بمیره ؟ نه این نمیتونه واقعیت داشته باشه ! اون از بیل که گری بک گازش گرفت . اون از پرسی خل و چل و اینم از رون !
آخه حیفه که جی.کی بخواد هری و رون جون رو که به هم چسبیده اند ولم نمیکنند ، از هم جداشون کنه ! مگه نه ؟

هی ! سلام
این وبلاگ تازه امروز تاسیس شد
امیدوارم بهتون خوش بگذره .
من و داداشم هم بانامهای مستعار فرد و جرج ایجا رو راه می اندازیم !

